شیرین از اینجا می رود بهر خدا کاری کنیدیک بیستون بی چاره گی، فرهاد را یاری کنیدعقل مرا همراه خود، او برد وقت رفتنشای عاقلان دیوانه را، زنجیر و زندانی کنیدجرم است اگر آوارگی، آواره ام در شهرتانلطفاً شما در کوی او حد مرا جاری کنیداز روی همدردی به من، گفتید باور کن که رفتمیل نمک دارم شما، بی وقفه همدری کنیدنقش نگاهش تا ابد بر خاطرم خواهد نشستاز خاطرم نقشی از او بر بوم نقاشی کنیدمن التماسش کردم و راهی شد او بی اعتنافردا مرا هم خواهشاً، تا خانه همراهی کنیداو رفت و بعد از رفتنش، من هم از اینجا میرومدر رفتن من شادی و از رفتنش زاری کنیدپی نوشت ۱: ...برچسبـهـ ـا : درد دل, شعر از خودم, رفیق
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی
شب از راه میرسه...بساط روز رو از روی زمین برمی داره و میریزه پشت کوه ها...مثل ورزشکارهای تناسب اندام پیچ و تابی به خودش میده و عرض اندام می کنه...بعد خوب که همه ترسیدن و چراغاشون رو خاموش کردن و زبون به دندون گرفتن...آرزوهاشون رو پخش می کنه وسط آسمون و میگه: زود باشید رژه برید تنبلا...زود باشید...اون پایین همه باید حسرت بخورن...همه باید بغض کنن فقط حواستون باشه وقتی تنهای تنها شدنباید مثل یه خنجر برید تو پهلوشون تا صبح...پی نوشت ۱: کاش لااقل... ولش کن، شبه دیگه...برچسبـهـ ـا : درد دل, متن از خودم, رفیق
برچسب:
نویسنده: پندار بهرامی